شعرگونه های حجم مسافر

شیداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کلید خاکستری

و تو به تنهایی ات خو کرده بودی

چشم هایم را که می بندم

صبحت آغاز می شود

و با نخستین شعاع آفتاب روزهای من

رویای شبانه ات...

ساکن نیمکره شمالی!

آی تو! با آن هراس کودکانه ات از این ارتباط دردناک!

من و لبخند و دستانم ساکنان جنوبی ترین نیمکره این خانه مشترکیم

که تو را به این نزدیکی لذیذ استوایی می خوانیم.

   + موژان ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥
comment نظرات ()

تکرار

عجیب است با این همه تکرار

تکراری نمی شود 

نبودن ات.

   + موژان ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

لونلی نس

 

دریغ که هیچ آدمی زاده ای غم تنهایی را با خود به گور نبرد

بلکه لحظه لحظه اش را زیست

   + موژان ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

اکسپلوژن

 

باید که چیزی می نوشتم

   + موژان ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

کمال از ان درختی است که تنها ایستاده

بهار را شکوفه شکوفه می کنم

به تنهایی.

   + موژان ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

براساس مدل «کانو» نیازها به سه دسته تقسیم می‌شن:

نخست نیازهایی که برآورده شدنشون باعث رضایت می‌شه و برآورده نشدنشون باعث عدم رضایت می‌شه.

(مثل اینکه گوشی موبایل حافظه‌ای در حد ذخیره کردن هر تعداد شماره تلفنی که می‌خوای داشته باشه.)

دوم نیازهایی که برآورده شدنشون باعث رضایت شدید می‌شه و برآورده نشدنشون باعث عدم رضایت نمی‌شه.

(مثل اینکه گوشی موبایل خونه رو هم جارو کنه!)

سوم نیازهایی که برآورده شدنشون باعث رضایت نمی‌شه و برآورده نشدنشون باعث عدم رضایت شدید می‌شه.

(مثل اینکه گوشی موبایل ویبره هم داشته باشه.)

و اما....

قشنگش اینجاس که این نیازها با گذشت زمان به ترتیب از دو به یک و سپس به سه تبدیل می‌شن.


 

   + موژان ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خستگی Fatigue

 

فلز تحت تنش تکراری یا نوسانی، در تنشی به مراتب کمتر از تنش لازم برای شکست در اثر یک مرتبه اعمال بار، خواهد شکست. دلیل عمده خطرناک بودن شکست خستگی این است که بدون آگاهی قبلی و قابل رویت بودن رخ می دهد.

   + موژان ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این زمستان جان مرا می گیرد، بی حرف پیش

چشم‌هایش لابه‌لای ساقه‌های نرگس می‌رقصید

ابر می‌دوید و آفتاب می‌خندید

در دست‌هایش اما زمستان بود و من

سال‌ها دور از تابستان

چشمه‌های جوشان درونم را مرثیه‌ای نمی‌دانستم که بخوانم

آن‌گاه که بلور بلور جان دادند.

   + موژان ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوربرگردان

چی شد که از این خیابان...

آمدم؟... یا آماده رفتن شده بودم؟

 

خروجی‌ها پشت پوزخندت در آینه دور می‌شوند

چقدر طووووول می‌کشند این اتوبان‌های خاکستری 

 

دوربرگردان‌ها را از کِی بستند؟

نمی‌دانم از حضور تو            

تا خوشبو کننده هوا

فاصله‌ای هست؟

یا من برای فرار باید شیشه‌ها را پایین؟

 

یا شاید بالا بیاورم؟

 

   + موژان ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پایان سال نود و دو... آغاز بهار و امید...

بهار است که سر شاخه‌ها می‌خندد

مدادهای سبز و زردت را بتراش

روزهایی سپید در پیش‌اند

   + موژان ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

پرواز فریبی بیش نبود

تکه‌های آفتاب را من از روی زمین جمع کردم

تو چشم در چشم خورشید بودی

برای دشت‌ها هم حتی دامن گلدارت را نتکاندی

آن‌گاه که تو

با گنجشک‌های پاییزی از چاله‌های آب می‌پریدی

و تابستان در هوس دست‌های تو می‌سوخت

ابرها آبستن نفس‌های من بودند

علفزارها را اگر با هم قدم نزدیم

دل‌خوش قله‌ها بودیم

 و پرواز فریبی بیش نبود

   + موژان ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زنانگی‌

 

زنانگی‌ست که هر ماه

دلم را شخم می‌زند

و دانه‌های سحرآمیز دلتنگی را

لایه‌لایه و عمیق می‌کارد

قد می‌کشند صاعقه‌وار

و تا که ابرها را بشکافند

بالا می‌روند...

استخوان‌های پوسیده خاطرات جان‌باخته را اما

خراش‌های دست توست که از خاک بیرون می‌کشد

لبخندت را اگر دریغ نمی‌کردی

لااقل، همین چند روز...

   + موژان ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

غرق چشمانت می شوم

 

 

شکار لحظه‌ها

به دقایق نباید:

«دخترکان سیاه‌پوش چشم‌های من

که در برکه نگاه‌ت آب‌تنی می‌کنند»

دریغا که تیری چنان نافذ

قلبی چنین رنجور را

پیش از تپیدن رازی

 بر دیوار سینه دوخت

   + موژان ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد...

 

عبور نکرده ام از تو

باقی مانده ام مثل عطر تنی که در گذری عجولانه

در فضایی مجهول

در خانه ای که دریش نیست

تا ابد حبس می شود

   + موژان ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هیولای کوچک

خداحافظ هیولای کوچک

باشد که آنقدر آموخته باشیم که دیگر نیازی به امثال تو نباشد

   + موژان ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حِمارترین اصل فاصله

تازه می‌شوم

گلویم چکه می‌کند

نگاهی عجیب می‌پیچد

و جوانه می‌زنم

من از حِمارترین اصل فاصله

عبور می‌کنم

خُرما نمی‌شوم که بر نخیل

اشارت انگشتی حتی

مرا بسنده‌است 

   + موژان ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

لابیرنت

مثل دیوارهای کهنه هزارتویی متروک

هربار که از کنارم

-با عجله- می‌گذری

 آرزو می‌کنم

گاهی

نقطه پایانت باشم

   + موژان ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جادو

تو سحر نمی‌دانی

منم که جادو می‌شوم به کلامت

من از آن عصای شکسته

اسبی سپید می‌سازم

تنها،

آمدنت با تو 

   + موژان ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نبودی با تیپا بیرونش کنی... کار به جاهای باریک کشید!

تصویر لرزان خطوط انتقال دلتنگی

تکه پاره‌های لبخندت که با هم جور نمی‌شوند

و نگاهی راکد...

 

گاهی تو باید باشی  

و صدای خنده‌ات

پیش چشمان من پرواز گیرد

   + موژان ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

و تو نیز برای من

کسی برای کسی تکرار نمی‌شود

و تو نیز برای من

 

 

شب با نگاه تو کوتاه‌‌تر است

و من به حال مردمان نیم‌کره غربی

غبطه می‌خورم

   + موژان ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بلاتکلیف

وقتی آدم کسی را دوست دارد، نامش را جور دیگری بر زبان می‌آورد؛ انگار در دهانش به امانت سپرده شده باشد. / جودی پیکو

 

نگاه‌ت

چون نقطه‌ای بلاتکلیف

آخر قصه را می‌جوید

و لب‌های من روی خنده اول

خشک می‌شوند

نه...

اصرار من به شنیدن

سکوت تو را خلاصه نمی‌کند

   + موژان ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

I Don't Care Anymore

ناامیدی که ریشه بدواند

هرچند که در سایه‌اش بیارامی

به بار نمی‌نشیند این درخت

دل‌ نبند

   + موژان ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هندسه

جای خالی تو

با لبخندهای من پر نمی‌شود

عمقی ندارد لبی که از دو گوش آویخته‌ام

و دندان‌هایم روی آن آفتاب می‌گیرند

بُعد دارد این خالی

قهقهه می‌خواهد

   + موژان ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

تکه

تکه

تکه می‌شود دلم

مات رد پای چشم‌هایتان که دور می‌شوند

به اشک

چکه

چکه می‌شود نگاه من

بهانه می‌شود

صدای پای‌تان، که می‌رود

لکه

لکه

ابر می‌شود هوای من.

   + موژان ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

رها می کنم

 

رها می‌کنم

            تو را

      رها

سحر می‌کنم

چشم

گوش

لب‌هایم را

طلسم، دعا

خرافه درکار نیست

به تنهایی

رها می‌کنم تو را

   + موژان ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شکوفه باران

   + موژان ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ما خاطره از شبانه می گیریم، ما خاطره از گریختن در یاد

 

ما جوانی‌هایمان را میان روزهای بی‌بازگشت جا نمی‌گذاریم

ما آنها را همچون تصویر بی‌بدیلی که به صداقت خلق شد

بر دیواری پیش روی چشم قاب می‌گیریم

ما نگاهمان را

به هراس چشم‌های نامحرمان نمی‌آلاییم

دل‌هایمان گرم است

ما لب‌هایمان را با دل‌هایمان هم‌سفره می‌خواهیم

من تو را و تو مرا
دیگر

مثل کودکانی ناپخته و بازیگوش

به دل سوزاندن و شیطنت‌های دردآلود

نمی‌آزاریم،

نه، نمی‌آزاریم 

   + موژان ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اندوهی که تقدیر است

ماندن تقدیر نیست، رفتن نیز... ما خود، آگاهانه (یا خیال‌بافانه) تصمیم به رفتن یا ماندن می‌گیریم. اما زاده شدن در خاکی که ماندن سوختن است و ساختن و رفتن هم به گونه‌ای دیگر دل می‌سوزاند و شکیبایی می‌آموزد، تقدیر است. نفس کشیدن در هوایی و در زمانی که دیگرانی هستند که عزیزان‌مان را از خانه‌شان می‌رانند یا ما را از تمام آن‌چه دوست می‌داریم به‌سان از پشت خنجر خوردگانی راهی سرای دیگری می‌کنند، تقدیر است. ماندگان، آغوش‌های‌شان را به بدرقه تکه‌ای از روح‌ خویش عادت می‌دهند و گرمای دل‌هایشان را لابه‌لای دنیای کمتر از سی کیلویی آنها که می‌روند با چنان نظم عجیبی می‌چینند که انگار سال‌ها برای آن نقشه کشیده‌ و تعلیم دیده‌اند. شاید که اندکی بعد خود نیز ناگزیر از بر دوش کشیدن خاطراتشان در اندازه‌های مقرر و از پیش تعیین شده خطوط هوایی با وزنی کمتر از ده کیلو باشند. کسی چه می‌داند ماندنی‌ست یا رفتنی حتی اگر که نه ماندن تقدیر باشد و نه رفتن. کسی چه می‌داند شانه‌هایش تا چه اندازه بار این بسته بسته‌ها که روی هم تلنبار می‌شوند و برای بردن‌شان جایی نیست را تاب می‌آورد؟ کسی چه می‌داند دیگرانی که خاکش، هوای‌ش، زمانش را غصب کرده‌اند او را به کدام بهانه واهی از خانه‌اش خواهند راند یا به کدام امید پوشالی بر پایش زنجیر خواهند زد... کسی چه می‌داند که دست تقدیر او را به برگزیدن کدامیک وا خواهد داشت. نه... ماندن تقدیر نیست، رفتن نیز، اما اندوه این هر دو تقدیری‌است ناخواسته که چونان بختکی بر زندگی همه ما افتاده‌است و رهایی از آن برخاستن از کابوسی‌ست که پایانی ندارد.      

 

   + موژان ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

«آه ای یقین گم‌شده»

عاشقانه‌های آرام را به مرور

ترک می‌کنم

چشم‌هایت را روی آینه خالی

جا می‌گذارم

و عطرم را نومیدانه از تنت می‌دزدم.

کودکانه‌های خاک‌گرفته را

-که در هر گوشه‌ای چون پیرمردان فراموش‌شده کز کرده‌اند-

در آغوش می‌گیرم و با کوله‌باری که سنگینی‌ش

توهمی بیش نیست،

می‌گریزم.

می‌گذرم از هدیه‌ای که هرگز داده نشد،

از خطی که هرگز نوشته نشد،

و خواهشی که هرگز بازگو نشد.

می‌گذرم از امیدهای سوخته

از خاکستری که سرد شد

و از دمی که در دودی غلیظ جان داد.

پناه می‌برم به عکس کهنه‌ای که آفتاب بی‌دریغش صادقانه می‌نمود،

خیره می‌شوم به رویاهایی که بافتم

و پیش چشمان مشتاقم

بر تن زندگی‌ام زار زد،

به نقش‌هایی که هر روز

به دستان یخ‌زده

شکافتم

و کلاف‌های خاطره که در همهمه سری که همیشه شلوغ بود

هرگز نیافتم.

فرار می‌کنم،

فرار می‌کنم به روزهای خیال‌انگیزی که انگار

تنها تو بودی که به یقین می‌شناختم.

   + موژان ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

طبیعت

 

 دگردیسی غریب کلمات

در فاصله دهان من

تا گوش تو

طبیعت است که مرا بازی می‌دهد

تو گناهی نداری

تو، مَردی.

   + موژان ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد