شعرگونه هاي حجم مسافر

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

پیشنهاد
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  

همه ما یا افسرده‌ایم یا حداقل یه آدم افسرده در اطرافمون هست. پیشنهاد می‌کنم این مطلب رو تا آخر بخونین.

افسردگی چگونه اختلالی است؟

 

 

 



موضوع رفتن نیست
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

موضوع رفتن نیست... موضوع آن چیزی‌ست که می‌ماند و تنگ گلو می‌چسبد، مثل بختکی بی‌وقت که از خواب هم که بپری نفس‌هایت از سنگینی‌اش خمیده است. آری موضوع رفتن نیست، حتی رفتن تو... موضوع صدایی‌ست که می‌ماند و در سکوت جمجمه‌ می‌پیچد. موضوع عطری‌است که در جریان است و لحظه‌های تنهایی را دیوانه‌وار می‌پیماید.


نیستم
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

انگار می‌کنم که نیستم

مثل لحظه‌ایی که حواست نیست

رد می‌شوم از نگاهت و

لبخند نمی‌زنی


نرم نرمک می رسد اینک بهار
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠  

شکوفه‌ها را به شاخه‌های سرمازده می‌آویزم

تا که خاطره بهار پادرمیانی کند

قهر آفتاب و زمین را 


از دست می رود...از دست می روم... از دست می رویم...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠  

چشم انتظار ضیافت خورشید

روزها را می‌شماری

حواست نیست که این

آدمک برفی که ساخته‌ای

با زمستان از دست می‌رود


...ولی افتاد مشکل ها
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠  

عجیب نمی‌گذرند این‌روزها

دقایق اضافی سکوت

که در انتظار شکستن

فریاد روی فریاد می‌گذارند

و تلنبار می‌شوند.


صادرات بی‌رویه
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠  

کاش کسی در صدر اخبار می‌نوشت،

هر روز

با تیتر بزرگ:

«صادرات بی‌رویه محصولات بدون جایگزین»

 

پایانی نیست

مهاجرت مداوم تکه‌های روح و روان‌مان را

که لحظه به لحظه پاره‌پاره می‌کند

جان‌مان

تن‌مان

وطن‌مان را 


خشم
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠  

خشم را که می‌بلعی

نجویده و بی‌تامل

می‌خراشد به زخمی که هرگز التیام نخواهد یافت

 زان‌پس با هر نفس

درد گریبان‌ت را می‌گیرد


دیگه مهم نیست...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠  

هرچی بیشتر تلاش کردیم، کمتر رسیدیم... هرچی بیشتر خواستیم، دورتر شدیم... هرچی بیشتر فهمیدیم، کمتر خندیدیم... هرچی بیشتر جنگیدیم، بیشتر باختیم

و هرگز

     هیچ‌چیز

           آن‌گونه که مادربزرگ‌هایمان می‌گفتند و

                            مادرانمان می‌خواستند و

                                خود آرزو می‌کردیم

                                                    پیش نرفت

شاید زندگی آن بود که مثل گیاه خودرویی دنباله آفتاب را بگیریم و بی هدف قد بکشیم که افسوس ما گرما و نور آفتاب را هم گم کردیم.


تعلیق
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠  

زمین زیر پای تو شکل می‌گیرد

بهشت را به پاهای من وعده‌ داده‌اند،

عجیب نیست اگر درد تعلیق را نمی‌فهمی

و اشتیاق من به زنجیر تو را گیج می‌کند


کلام مقدس
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠  

ذکر است نام تو

تطمئن‌القلوب لحظه‌های بی‌شکیب

... 

 

 

 

 

 


زباله‌دانی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

من عاشقانه‌هایم را دور ریخته‌ام

گذاشته‌ام لای دفتر شعرهای‌ت که برای من نبود


بدون تو
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

فاصله بدون تو معنایی ندارد

انتظار دیگر هراسناک نیست

روزها کش نمی‌آیند در هوای خنده‌ات

و اضطراب لحظه‌ها را نمی‌جود

از وقتی که نیستی

دقیقه‌های بی‌خبری

به شماره نمی‌افتند

 

 


نبش قبر
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

لرزش بی‌امان گوشی

و نام تو که لابه‌لای بازی نورهای رنگارنگ

ایستاده سیاه و جم نمی‌خورد

کجای خاطرات مغرور و بی‌شرمت نام مرا یافته‌ای؟

نبش قبر لبخند‌های فراموش شده کار تو نیست

بگذار دخترک لرزان روزهای بی‌هویت

میان لحظه‌های اضطراب و آشوبش در خاک رود

نه حتی سنگی به نشانه‌ی حضوری

تنها ردی بماند یادگار زخمی، به بهانه عبرتی


بیماری مهلک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠  

این‌روزها به طرز غریبی بیش از توانم کار می‌کنم و کم‌تر و کم‌تر از آنچه که باید، فکر می‌کنم... بیماری مهلکی‌ست ایرانی بودن و زندگی کردن، این‌روزها...

 

هرلحظه گوشه‌ای از ذهنم ورم می‌کند دکتر

خارپشت کوچکی در تنم وول می‌خورد مدام

پچ‌پچ ناآشنایی بیخ گوش من

خواب موهای‌م را آشفته کرده‌است

خطوط صورتم ترک‌ترک شده‌ند

نفس نمی‌کشند

پلک نمی‌زند نگاه من

گم می‌شوم درون خانه‌ام

کور می‌شوم پیش آینه

به من بگو که هرگز

از این روزگار تب‌زده

دور می‌شوم؟

دکتر به من بگو

بگو که هرگز

خوب می‌شوم؟


دل‌تنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠  

مبارک می‌شود اندوه نبودن‌ت

هر

سال.


فراموشی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠  

فراموشی را ساخته‌اند برای همین روزها

که خنده‌هایت را لابه‌لای بغض‌هایم بپیچم

و کلید قفل صندوقچه خاطراتت را

برای همیشه گم کنم

آری،

فراموشی را ساخته‌اند

ساخته‌اند برای همین روزها.


دیوار همسایه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠  

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک

طلسم معجزتی مگر پناه دهد

از گزند خویشتنم

چنان که دست تطاول به خود گشاده

منم.

 (ا.بامداد)

 

دیوار همسایه کوتاه است

زانوان من اما یارای راست شدن‌شان نیست

تنها صدای خنده‌های توست

که ای‌کاش به گوش‌هایم آشنا نبود.


نفس به نفس
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

تجربه لذت رخوتی بی‌بدیل

انگار که سفری بی‌پایان رو به جنوب

همراه با آفتاب نیم‌روز پاییزی

بی‌وحشت غروب،

سی‌ساله می‌شوم

گره خورده میانه آغوش تو.

وقت بسیار است، شتاب نکن

باید که تو را لحظه به لحظه

زندگی کنم


برایم شعری بخوان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠  

تشنه جاری صدای تو

میان کلمات ثقیل و سخت

اینجا

ایستگاه نخست

منتظرم

با کوله‌باری به سنگینی سکوت روزهای نبودن‌ت.

موعد رسیدن قطار است

هم‌سفر بازگرد

بازگرد و

در گوش من شعری بخوان


قرنطینه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠  

این عکس‌ها با نیش‌های باز فراموش شده‌شان

حال مرا بهتر نمی‌کنند

صدای قهقهه هیچ‌کس هم علاج کار نیست

در بسته‌است

حتی به روی تو.

تنها پتو می‌خواهم و چای گرم

بسته‌ی دستمال کاغذی

و آفتابی که روی فرش پهن باشد.

زکام نیست

لرز تنهایی در جانم نشسته‌است


خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من ای زبرجد گون نگین، خاتمت بازیچه‌ی هر باد
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠  

خفگی لذیذ پرتمنا

لابه‌لای عطر علف باران‌زده نیمه‌شب‌های تابستانی

ولع پایان‌ناپذیر شش‌ها

در فرو بردن رطوبت غلیظ

رطوبت نفس‌گیر

که گره می‌خورد در گلو

و ورم می‌کند

دَم

دَم

...

دَم

...

خفگی لذیذ پرتمنا...


پرسه می‌زنی
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  

پرسه می‌زنی

کوچه‌پس‌کوچه‌های بی‌خیالی مرا

به قدم‌های لرزان‌ت

اندازه می‌کنی

هراسی نیست از خراش ناخن‌هایت بر دیوار،

بیهوده‌گرد

امن خانه‌ام مجال تو نیست.


نمایش سخیف
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠  

 

جریان مغلطه‌آمیز کلمات بی‌ارتباط

و خفگی منقطع بی‌رحم

سکوت آمیخته به‌تکرار سخنان بی‌ارزش و ذلیل

انکار جدایی به قهقهه‌های بی‌ریشه

و تلاش مذبوحانه آرامش

در برابر پوزخند فاصله.

پرده باید که فرو افتد

این نمایش سخیف

شایسته اجرا نیست.


انجماد
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠  

 

سکوت منجمد خانه

به نگاه‌ت نمی‌شکند

زبانم که دیگر نمی‌چرخد

تا که گوش‌هایم سیاه نشده

چیزی بگو

 

************

 

دود سیگار چاره کار نیست

چله زمستان هم که باشد

پنجره‌ها را باز می‌گذارم

چهارطاق

عمیق‌تر هم پک بزنی

آینه می‌شوم روبه‌روی‌ات

خشک می‌شوم از سرما و

جایی نمی‌روم


نمی‌کشم دیگر... نمی کشم
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  

 

دزد بادبادک‌ها توفان نیست

خود طالب گریزند با هر نسیم

باید که رها کرد نخ‌ها را


بیمار گونه
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

 

بیمار گونه می‌لولم در روزهای نباید

در خاطرات غیر مشترک شب‌های فراموش شده

ترس تنهایی‌م نیست که در شقیقه می‌کوبد

وحشت فقدان است این

وحشت فقدان‌ت.

من درد بالا آمده را عق می‌زنم و

                           پایانی ندارد

انگار دقایقی که از آن من نیستند

تو را می‌بلعند

دستت را به من بده

با تو

غرق این خیال مسموم نمی‌شوم

دستت را به من بده


هستی؟
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

 

 

پای صدایم می‌لغزد  

واژه‌ها لیز می‌خورند از میان دستانش

دوست داشتنم تا تو می‌رسد آیا؟

تا تو که نمی‌دانم با کدام نگاه‌ت

ایستاده‌

نشسته‌ای

صدای مرا می‌...

بوق...بوق...بوق...

شنوی؟


!
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

روزگار دخترکان عاشق در پستو و

انتظار نیم‌نگاه شرم‌آلود پسرک همسایه گذشته‌است؟

این خرق عادت است یا گستاخی؟

پدرم شعرهای عاشقانه مرا می‌خواند!


مادرانه
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠  

جریانی زنده

زیر دستان من

پشت پوست تو

می‌خندی

مادرانه می‌خندی

و من

از شوق می‌لرزم