شعرگونه هاي حجم مسافر

شيداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کليد خاکستری

کلام مقدس
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠  

ذکر است نام تو

تطمئن‌القلوب لحظه‌های بی‌شکیب

... 

 

 

 

 

 


زباله‌دانی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

من عاشقانه‌هایم را دور ریخته‌ام

گذاشته‌ام لای دفتر شعرهای‌ت که برای من نبود


بدون تو
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

فاصله بدون تو معنایی ندارد

انتظار دیگر هراسناک نیست

روزها کش نمی‌آیند در هوای خنده‌ات

و اضطراب لحظه‌ها را نمی‌جود

از وقتی که نیستی

دقیقه‌های بی‌خبری

به شماره نمی‌افتند

 

 


نبش قبر
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠  

لرزش بی‌امان گوشی

و نام تو که لابه‌لای بازی نورهای رنگارنگ

ایستاده سیاه و جم نمی‌خورد

کجای خاطرات مغرور و بی‌شرمت نام مرا یافته‌ای؟

نبش قبر لبخند‌های فراموش شده کار تو نیست

بگذار دخترک لرزان روزهای بی‌هویت

میان لحظه‌های اضطراب و آشوبش در خاک رود

نه حتی سنگی به نشانه‌ی حضوری

تنها ردی بماند یادگار زخمی، به بهانه عبرتی


بیماری مهلک
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠  

این‌روزها به طرز غریبی بیش از توانم کار می‌کنم و کم‌تر و کم‌تر از آنچه که باید، فکر می‌کنم... بیماری مهلکی‌ست ایرانی بودن و زندگی کردن، این‌روزها...

 

هرلحظه گوشه‌ای از ذهنم ورم می‌کند دکتر

خارپشت کوچکی در تنم وول می‌خورد مدام

پچ‌پچ ناآشنایی بیخ گوش من

خواب موهای‌م را آشفته کرده‌است

خطوط صورتم ترک‌ترک شده‌ند

نفس نمی‌کشند

پلک نمی‌زند نگاه من

گم می‌شوم درون خانه‌ام

کور می‌شوم پیش آینه

به من بگو که هرگز

از این روزگار تب‌زده

دور می‌شوم؟

دکتر به من بگو

بگو که هرگز

خوب می‌شوم؟


دل‌تنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠  

مبارک می‌شود اندوه نبودن‌ت

هر

سال.


فراموشی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠  

فراموشی را ساخته‌اند برای همین روزها

که خنده‌هایت را لابه‌لای بغض‌هایم بپیچم

و کلید قفل صندوقچه خاطراتت را

برای همیشه گم کنم

آری،

فراموشی را ساخته‌اند

ساخته‌اند برای همین روزها.


دیوار همسایه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠  

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک

طلسم معجزتی مگر پناه دهد

از گزند خویشتنم

چنان که دست تطاول به خود گشاده

منم.

 (ا.بامداد)

 

دیوار همسایه کوتاه است

زانوان من اما یارای راست شدن‌شان نیست

تنها صدای خنده‌های توست

که ای‌کاش به گوش‌هایم آشنا نبود.


نفس به نفس
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  

تجربه لذت رخوتی بی‌بدیل

انگار که سفری بی‌پایان رو به جنوب

همراه با آفتاب نیم‌روز پاییزی

بی‌وحشت غروب،

سی‌ساله می‌شوم

گره خورده میانه آغوش تو.

وقت بسیار است، شتاب نکن

باید که تو را لحظه به لحظه

زندگی کنم


برایم شعری بخوان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠  

تشنه جاری صدای تو

میان کلمات ثقیل و سخت

اینجا

ایستگاه نخست

منتظرم

با کوله‌باری به سنگینی سکوت روزهای نبودن‌ت.

موعد رسیدن قطار است

هم‌سفر بازگرد

بازگرد و

در گوش من شعری بخوان


قرنطینه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠  

این عکس‌ها با نیش‌های باز فراموش شده‌شان

حال مرا بهتر نمی‌کنند

صدای قهقهه هیچ‌کس هم علاج کار نیست

در بسته‌است

حتی به روی تو.

تنها پتو می‌خواهم و چای گرم

بسته‌ی دستمال کاغذی

و آفتابی که روی فرش پهن باشد.

زکام نیست

لرز تنهایی در جانم نشسته‌است


خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من ای زبرجد گون نگین، خاتمت بازیچه‌ی هر باد
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠  

خفگی لذیذ پرتمنا

لابه‌لای عطر علف باران‌زده نیمه‌شب‌های تابستانی

ولع پایان‌ناپذیر شش‌ها

در فرو بردن رطوبت غلیظ

رطوبت نفس‌گیر

که گره می‌خورد در گلو

و ورم می‌کند

دَم

دَم

...

دَم

...

خفگی لذیذ پرتمنا...


پرسه می‌زنی
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  

پرسه می‌زنی

کوچه‌پس‌کوچه‌های بی‌خیالی مرا

به قدم‌های لرزان‌ت

اندازه می‌کنی

هراسی نیست از خراش ناخن‌هایت بر دیوار،

بیهوده‌گرد

امن خانه‌ام مجال تو نیست.


نمایش سخیف
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠  

 

جریان مغلطه‌آمیز کلمات بی‌ارتباط

و خفگی منقطع بی‌رحم

سکوت آمیخته به‌تکرار سخنان بی‌ارزش و ذلیل

انکار جدایی به قهقهه‌های بی‌ریشه

و تلاش مذبوحانه آرامش

در برابر پوزخند فاصله.

پرده باید که فرو افتد

این نمایش سخیف

شایسته اجرا نیست.


انجماد
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠  

 

سکوت منجمد خانه

به نگاه‌ت نمی‌شکند

زبانم که دیگر نمی‌چرخد

تا که گوش‌هایم سیاه نشده

چیزی بگو

 

************

 

دود سیگار چاره کار نیست

چله زمستان هم که باشد

پنجره‌ها را باز می‌گذارم

چهارطاق

عمیق‌تر هم پک بزنی

آینه می‌شوم روبه‌روی‌ات

خشک می‌شوم از سرما و

جایی نمی‌روم


نمی‌کشم دیگر... نمی کشم
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠  

 

دزد بادبادک‌ها توفان نیست

خود طالب گریزند با هر نسیم

باید که رها کرد نخ‌ها را


بیمار گونه
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

 

بیمار گونه می‌لولم در روزهای نباید

در خاطرات غیر مشترک شب‌های فراموش شده

ترس تنهایی‌م نیست که در شقیقه می‌کوبد

وحشت فقدان است این

وحشت فقدان‌ت.

من درد بالا آمده را عق می‌زنم و

                           پایانی ندارد

انگار دقایقی که از آن من نیستند

تو را می‌بلعند

دستت را به من بده

با تو

غرق این خیال مسموم نمی‌شوم

دستت را به من بده


هستی؟
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

 

 

پای صدایم می‌لغزد  

واژه‌ها لیز می‌خورند از میان دستانش

دوست داشتنم تا تو می‌رسد آیا؟

تا تو که نمی‌دانم با کدام نگاه‌ت

ایستاده‌

نشسته‌ای

صدای مرا می‌...

بوق...بوق...بوق...

شنوی؟


!
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

روزگار دخترکان عاشق در پستو و

انتظار نیم‌نگاه شرم‌آلود پسرک همسایه گذشته‌است؟

این خرق عادت است یا گستاخی؟

پدرم شعرهای عاشقانه مرا می‌خواند!


مادرانه
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠  

جریانی زنده

زیر دستان من

پشت پوست تو

می‌خندی

مادرانه می‌خندی

و من

از شوق می‌لرزم


پیشکسوت
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠  

هر دو تو یه سال شروع کردیم، همون سال اولی که وارد دانشگاه شدیم. ولی تو پیشکسوت بودی و هستی، هرچی باشه چند ثانیه زودتر از من وارد زمین شدی. ؛) نزدیک 10 سال کنار هم بازی کردیم. اون چند سالی که نمی‌تونستیم با هم تو مسابقات شرکت کنیم -اول من بدون تو، بعد هم تو بدون من- به هردومون سخت می‌گذشت، اما باز هم پابه‌پای هم از این‌سر سالن به اون‌سر می‌دویدیم، اما بدون توپ، پشت نرده‌ها. مربی هم هربار حسرت نبودن اونی که دیگه دانشجو نبود رو می‌خورد. «یعنی نمی‌شه یه کارت جعلی واسه تو جور کرد؟!»  : ))

یاد تموم اون روزهایی که تو اردو با هم زندگی ‌کردیم به‌خیر... یاد تموم اون لحظاتی که بدون این‌که حتی به‌هم نگاه کنیم حرکت هم رو می‌خوندیم و لحظه مناسب تو جای مناسب بودیم به‌خیر... یاد تمام از خنده ریسه رفتن‌ها و کفر مربی رو درآوردن‌ها به‌خیر... یاد تمام خراب‌کاری‌ها و دعوا شدن‌ها به‌خیر... یاد تمام اون لحظه‌هایی که فقط کافی بود مربی بگه بمیر تا بمیریم و حاظر بودیم هرکاری بکنیم که خوشحال باشه به‌خیر... یادش به‌خیر تمام اون چیزهای قشنگی که ورزش و تو یه تیم بودن بهمون یاد داد... تموم اون چیزایی که بزرگ شدن و کار و مسئولیت و روزمرگی بالاخره امسال تونست تمام و کمال از چنگمون درشون بیاره به‌خیر... آره یاد اون زندگی رویایی که همه‌چیز هندبال بود و هیچ‌کس و هیچ‌چیز بیرون از اون مهم نبود به‌خیر...

امشب می‌ری و من احساس می‌کنم بدون تو دیگه رفتن تو زمین و اون گوشه وایسادن و منتظر توپ موندن رو دوست ندارم، دیگه یک-دو کردن و فرار و ضد حمله رو دوست ندارم، آره لااقل امشب... امشب که تو می‌ری اون دروازه‌ها و توپ رو اصلا، اصلا دوست ندارم.


دو نقطه ستاره
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠  

دو نقطه پرانتز باز پرانتز باز

می‌خندی

به چیزی که نمی‌دانم

تنها قهقهه‌ات را لایک می‌کنم

می‌نویسم

میس یو براو

دو نقطه پرانتز بسته

دلِ تنگم را که لایک می‌کنی

پرانتزم تکرار می‌شود.

می‌دانم

دوری تمام می‌شود روزی

و لبخند تو دیگر بار در چشم‌های من خانه می‌کند

بی پرانتز

با‌تکرار


غزاله-دروازه‌بان همیشه خندان
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠  

 

باورم نمی‌شه... این‌جور خبرها به‌خصوص وقتی مدتیه که ندیدیش، مثل برق از تو مخ‌ت می‌گذره و تو هیچ... هیچ چاره‌ای برای تخلیه این شوک نداری...

 

زندگی در جریان

... نیست

مرگ راه عبور سد کرده

اما قهقه‌هایت در کهکشان راه خود را می‌یابند

و تو بارها و بارها

به تمام توپ‌هایی که گل شد

می‌خندی


هستی
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠  

صدای‌ت را جیره بسته‌ام

نگاه‌ت در قاب است

آسوده باش

دست فاصله کوتاه‌ست

از دامن خیال من

عطرت در لحظه لحظه‌ام جاری‌ست


در دلم دف می‌زنند
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠  

در دلم دف می‌زنند

برخیز

دست در دست من بگذار

و به رقص آ

در من بپیچ و نفس را گره بزن

من

پیش چشمان تو

عروج می‌کنم


روزگار از جوانی گذشته
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠  

مستی رقت‌انگیز روزگار از جوانی گذشته

قهقهه‌های بی‌ریشه و نگاه‌های خیره بی‌رمق

دستی که ناشیانه حلقه می‌شود به دور گردنش

و زمزمه کلمات ناآشنای روزهای دور

-دل‌خوش‌کنکی به هوای هم‌آغوشی بی‌گاه-

چهره‌اش می شکند

از بوی عرق و سیگار و عرق

و خیالش پیچ می‌خورد

 لابه‌لای اضطراب تن دادن و پشیمانی محتوم.


تا دل‌زدگی مکررِ

سحرگاه و دیوار بلند شانه‌های مرد

یک پیک دیگر شاید

تنها یک پیک

باقی‌ست


بازگرد
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠  

صدای مبهم دری که باز می‌شود

وهم حضور تو

عطرت که با من گلآویز می‌شود

و نفس‌هایم که  به شماره می‌افتند

بی‌قرارم از شراب

کلافه از نبودن‌ت

بازگرد


لحظه موعود
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠  

 

آبستن بغضی ناشکیب

ویار سکوت می‌کند حنجره‌ام 

تا لحظه موعود و درد بی‌امان

که بار اندوه

بر زمین گذارم و

نفس به آسودگی برآورم

دست‌هایت را به من بسپار

 


به م. س که فقط اشک ریخت و گفت: نمی‌دونم این چه امتحانیه...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠  

ترجیع مبند بر اشک‌هایت عزیزکم

گرچه روزگارت همه درد است و اندوه است

بایست به قامت استوار و باور کن

از دامن سپید امیدت

دست جلادان دیو سیرت

همواره کوتاه است

 


هنوز هم دست‌هایت طرح خداحافظی را با اصرار کودکانه‌ای در خاطرم نقاشی می‌کنند
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  

 

می‌نویسم سکوووت

...

نگاه به انگشتان دست هایم می‌کنم

که سال‌هاست کم می‌آیند برای شمردن نبودن‌ات

می‌نویسم

...

پویان