شعرگونه های حجم مسافر

شیداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کلید خاکستری

88.8.8

صبح تا شب، شب تا صبح email ِ که می‌ره و میاد... همه مال یه گروه، Farzanegan79... موضوع همه هم یکی،  88.8.8 Fori

11 سال پیش... هفتِ هفتِ هفتادوهفت وقتی کنار دیوار آجری مدرسه قرار 8 صبح روز 8/8/88 رو می‌ذاشتیم، هیچ فکر می‌کردین که 10 روز مونده به قرار یه همچین حال و هوایی داشته باشیم؟!... نزدیک به یک‌سوم‌مون این‌سر و اون‌سر دنیا باشن و با این حال پابه‌پای اونایی که همین نزدیکیان دنبال شماره تلفن بچه‌ها و معلم‌ها بگردن کهکسی از قلم نیافته و جشن‌مون هرچه باشکوه‌تر برگزار بشه و خاطره این روز تا ابد تو ذهن و دل همه‌مون بمونه؟!...

   

 

با نگاه از روی انگشتان هر دو دست می‌گذرم

بر لبم لبخند

و در دلم می‌گریم...

چه زود ‌گذشت عمر کودکی‌هایم،

دریغا شکست

جام سادگی‌هایم،

سال‌ها می‌گذرد

از اشک شوق قراری رویایی

از روز‌های پرصداقت و شیدایی

می‌گذرد اکنون از انگشتان دو دست بیشترک

از لحظه‌های پر از امید و ناشکیبایی...

نگاهم که خیره می‌ماند

مهر روزهای کودکی می‌خندد

چشم‌های تیره و ناامیدم را

روی هرچه غربت و بزرگ‌سالی‌ست

به دست آشنا و پرشورش

لحظه‌ای به شیطنت می‌بندد...

 

   + موژان ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خور

آفتاب که در تو چشم می‌دوزد

من عاشق می‌شوم

و حیرت آسمان را

از دیدار مکرر کویر می‌فهمم

 

 

 

 

   + موژان ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حال من دست خودم نیست/دیگه آروم نمی‌گیرم/دلم از کسی گرفته/ که می‌خوام...

(عکس: Old Fashion)

لب‌هایم به کنار،

هر روز از چشم‌هایم

می‌شنوم تو را.

خسته‌ام دیگر

بگو به کدام ورد

باطل می‌شوی؟!...

 

   + موژان ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اسفراین...

(عکس:کشتی با چوخه از ورزش‌های محلی اسفراینه که هر سال ١۴ فروردین مسابقاتش انجام می‌شه که به تازگی هم بین‌المللی شده، می‌گن بعد از بازیای حساس تو استادیوم آزادی بیشترین جمعیت تماشاچی رو داره...)

اسفراین... شهری که اکنون می‌شناسم... به آسمان آبی و ابرهای سپید پنبه‌ای... به صبح‌های نسیم و هوس دویدن زیر آفتاب و شب‌های باد و هوس دست دراز کردن و برهم زدن ستاره‌ها... اسفراین... شهری که اکنون می‌شناسم... به کلاغ‌هایی که شب‌های دلتنگی خوابت را آشفته‌تر و شغال‌هایی که تنهایی را ترسناک‌تر و ترسناک‌تر می‌کنند... اسفراین... شهری که می‌شناسم به کار... شهر فرار از کابوس تنهایی و گرفتار کابوس‌های مکرر بی‌کسی شدن... شهر اشک... شهر بغض... شهر گم کردن بهانه‌های کوچک خوشبختی...

 

هشت ماه گذشته... گاهی می‌گم هههههشت ماه!!... گاهیم می‌گم هش ما؟!!... هشت ماه در شهری که نمی‌شناختم... هنوز هم نمی‌شناسم... دلم برای این مردم... این هوا... این شهر... تنگ می‌شه... ولی نه اون‌قدری که این مدت برای کسانم و زندگی شلوغ شهر خودم تنگ شد... دلم برای خوبی‌هاشون، صافی‌ها و سادگی‌هاشون تنگ می‌شه... دلم برای حرف زدن‌ها و شوخی‌هاشون... دعواها و دلخوری‌هاشون تنگ می‌شه...

 

روزهای آخره... هرچی که دم دستم بیاد می‌ریزم روی CD و به هرکی که بیشتر می‌شناسم می‌دم. روی همه‌شون می‌نویسم: «به یادگار از روزهایی که می‌گذرد... به امید آینده...» و تو دلم تکرار می‌کنم... آینده... آینده... آینده... هرچی که دارم یادگاری می‌دم... با هرکی که دوست دارم عکس می‌گیرم... سخته دل کندن... دل کندن از هرجایی که بهش عادت داری... اما وقتی مال جای دیگه‌ای باشی همه‌چیز راحت‌تر می‌شه... دوست دارم روزگاری برگردم به این شهر و انقدر تغییر کرده باشه که افتخارش نصیب روزهای کار کردن من هم بشه... تو این مدت، گاهی بعضی آدم‌ها به نظرم خیلی بزرگ‌تر از شهرشون اومدن و خیلی وقت‌ها احساس می‌کردم که چرا موندن... حیف شدن... یا اگر جای دیگه‌ای می‌رفتن بیشتر رشد می‌کردن... اما بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم موندن همین آدما این شهر رو به اینجا رسونده... موندن همین آدماست که این شهر کوچیک رو تو صنعت شهر بزرگی کرده... موندن همین آدماست که سطح شعور و درک این مردم رو بالا برده... خوشحالم که این آدما اینجا موندن و با فرصت‌هایی که ساختن روز به روز هم تعدادشون زیادتر می‌شه... خوشحالم که مدتی از زندگیم رو تو این شهر گذروندم و این آدمارو شناختم...

خلاصه که... می‌روم از این شهر...

 

می‌روم از این شهر

می‌روم و یادگارهایش

در دلم می‌ماند

می‌روم و می‌دانم

جای من خالی نیست

دل‌ مردمانش اما کاش

از یاد من پر باشد.

   + موژان ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

واسه من می‌مردی اما حتی دوست من نبودی

از کسی ربوده بودمش

ازمنش کسی ربود

زین میان حیفتر از همه

روح و جان من

که او ربود...

 

   + موژان ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی‌وفایی

دلم که نازک است

تاب کینه از تو را ندارد

سرم را از ترس

جا گذاشته‌ام میان عاشقانه‌هایم

به دروغ‌هایت که بیاندیشم

بند دلم پاره می‌شود

   + موژان ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پاییز

پاییز

فصل من

فصل عاشقانه‌های نافرجام

فصل غروب‌های بی‌پایان

فصل ابر‌های پرباران.

 

پاییز

فصل شب‌

فصل روزهای دل‌تنگی

فصل غروب‌های تنهایی

فصل سکون و بی‌رنگی

 

فصل برگ‌های رو به زوال

فصل درخت بی‌گنجشگ

حقیر، ساکت و بی‌جنجال

 

پاییز

فصل کلاغ،

فصل اندوه بوم‌های نقاشی،

فصل بیداد لحظه‌های من بی‌تو

فصلی که آرزو می‌کنم باشی...

   + موژان ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()