شعرگونه های حجم مسافر

شیداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کلید خاکستری

 

نامت را که می شنوم

چيزی برعکس در درونم می دود،

راه گلويم را می بندد چيزی که

                           بغض نيست

پاهايم بدون من می روند

ومن می ايستم بدون پاهايم

چشمهايم بدون نگاهم می گردند

و دستهايم را پيدا نمی کنم

تا سرم را بگيرم

و سرم تاب می خورد

تاب می خورد ...

تاب می خورد ومن

دستهايم را پيدا نمی کنم...

 

 

 

1/اسفند/1383

 

 

   + موژان ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()