شعرگونه های حجم مسافر

شیداگونه رقص انگشتانم بر صفحه کلید خاکستری

 

بيدار شدن از خواب نيمروزی،

کشيدن خميازه ای به درازای شبهای بی خوابی

خيره به پرده که اندک آفتابِ نيمه جانِ زمستانی را هم

از چشمهايت دريغ می کند.

گوش به غارغار کلاغ سپردن و

نگاه از نور دزديدن،

رويای روزهای آفتابی هم انگار

حريف چين کوچک و سمج بين دو ابرو نمی شود

گفته بودم چند بار...

از زمستان متنفرم!

 

   + موژان ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤
comment نظرات ()