تو خودِ خودت باشی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 يا حتی تنها توهمی از خاطره يک نام،

اين چند سطر را

به قرمزی و زردی آفتاب يک روز شاد زمستانی

آذين می بندم

تا که لبخندگونه ای

        -نه از سر بی خيالی-

بر چشمانت بنشيند.

ولی باور کن که من

           همانقدر که به خنديدن

به غمگنانه نوشتن نيز

                     معتاد شده ام.

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
بچه مثبت

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .همین!!

.

زيبا بود...

نام

خنده‌های از روی اعتيادی که به شادی دیگران و غم و اندوه خودمون ختم می‌شن غمگينانه نوشتن‌های از روی اعتيادی که به شادی خودمون و غم و اندوه ديگران ختم می‌شن