برو ای مسافر من... تو برو, سفر سلامت!...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

چشمهايم را پنهانی در چمدانت گذاشتم

بازش که کردی عصبانی نشو,

خودم چگونه می گذرانم نمی دانم،

اما چشمهايم عادت کرده اند به هر لحظه ديدنت

طاقچه ای هست اگر آنجا

روی آن بگذار

نگذار غبار غربت بگيرند...

 

/ 2 نظر / 36 بازدید
dao

گفتن اسان نيست وقتی افتخار من می شود تصوير چهره ام که در چشمهايش نقش بسته بود.گفتن اسان نيسا وقتی چشمهايش نيست که اينه ام باشد....چشمم نه به ماه دلخوش می شود نه به ستاره......

صفر ترديد

چشم هائی برای ديدن چشم هائی برای مهر ورزيدن چشم هائی برای سرودن. آواز نمناک چشم ها و غربت نگاه ها ... طاقچه ها همه بهانه اند ...