روزگار از جوانی گذشته

مستی رقت‌انگیز روزگار از جوانی گذشته

قهقهه‌های بی‌ریشه و نگاه‌های خیره بی‌رمق

دستی که ناشیانه حلقه می‌شود به دور گردنش

و زمزمه کلمات ناآشنای روزهای دور

-دل‌خوش‌کنکی به هوای هم‌آغوشی بی‌گاه-

چهره‌اش می شکند

از بوی عرق و سیگار و عرق

و خیالش پیچ می‌خورد

 لابه‌لای اضطراب تن دادن و پشیمانی محتوم.


تا دل‌زدگی مکررِ

سحرگاه و دیوار بلند شانه‌های مرد

یک پیک دیگر شاید

تنها یک پیک

باقی‌ست

/ 1 نظر / 12 بازدید
رضا

شعرت تفسیر زیباییست از روزمرگی و روزمردگی...عالی بود