با تو سخن می‌گویم

نیستی با تو سخن می‌گویم و

با خویش آن‌گاه که هستی

کلام از لطافت گلبرگ‌ها

و ساقه‌های نحیف گزشته‌است دیگر

ریشه‌های خشک به گلویم چنگ انداخته‌اند

و چیزی عوض نمی‌شود وقتی که تو نیز زخم می‌زنی

تا که در گلدان گذارم و پیش چشم‌ت بیاویزم

مجال نمی‌دهی با تکرار گلدان‌های شکسته.

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
ناز قبیله!

گاهی آنقدرها درگیر می شویم که فراموش می کنیم حالی از خود بپرسیم... ناز قبیله! به روزم - مطلب دوم[گل]