«آه ای یقین گم‌شده»

عاشقانه‌های آرام را به مرور

ترک می‌کنم

چشم‌هایت را روی آینه خالی

جا می‌گذارم

و عطرم را نومیدانه از تنت می‌دزدم.

کودکانه‌های خاک‌گرفته را

-که در هر گوشه‌ای چون پیرمردان فراموش‌شده کز کرده‌اند-

در آغوش می‌گیرم و با کوله‌باری که سنگینی‌ش

توهمی بیش نیست،

می‌گریزم.

می‌گذرم از هدیه‌ای که هرگز داده نشد،

از خطی که هرگز نوشته نشد،

و خواهشی که هرگز بازگو نشد.

می‌گذرم از امیدهای سوخته

از خاکستری که سرد شد

و از دمی که در دودی غلیظ جان داد.

پناه می‌برم به عکس کهنه‌ای که آفتاب بی‌دریغش صادقانه می‌نمود،

خیره می‌شوم به رویاهایی که بافتم

و پیش چشمان مشتاقم

بر تن زندگی‌ام زار زد،

به نقش‌هایی که هر روز

به دستان یخ‌زده

شکافتم

و کلاف‌های خاطره که در همهمه سری که همیشه شلوغ بود

هرگز نیافتم.

فرار می‌کنم،

فرار می‌کنم به روزهای خیال‌انگیزی که انگار

تنها تو بودی که به یقین می‌شناختم.

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهرگان

عالی خیلی خوبه