نامت را که می شنوم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چيزی برعکس در درونم می دود،

راه گلويم را می بندد چيزی که

                           بغض نيست

پاهايم بدون من می روند

ومن می ايستم بدون پاهايم

چشمهايم بدون نگاهم می گردند

و دستهايم را پيدا نمی کنم

تا سرم را بگيرم

و سرم تاب می خورد

تاب می خورد ...

تاب می خورد ومن

دستهايم را پيدا نمی کنم...

 

 

 

1/اسفند/1383

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید