اندوهی که تقدیر است

ماندن تقدیر نیست، رفتن نیز... ما خود، آگاهانه (یا خیال‌بافانه) تصمیم به رفتن یا ماندن می‌گیریم. اما زاده شدن در خاکی که ماندن سوختن است و ساختن و رفتن هم به گونه‌ای دیگر دل می‌سوزاند و شکیبایی می‌آموزد، تقدیر است. نفس کشیدن در هوایی و در زمانی که دیگرانی هستند که عزیزان‌مان را از خانه‌شان می‌رانند یا ما را از تمام آن‌چه دوست می‌داریم به‌سان از پشت خنجر خوردگانی راهی سرای دیگری می‌کنند، تقدیر است. ماندگان، آغوش‌های‌شان را به بدرقه تکه‌ای از روح‌ خویش عادت می‌دهند و گرمای دل‌هایشان را لابه‌لای دنیای کمتر از سی کیلویی آنها که می‌روند با چنان نظم عجیبی می‌چینند که انگار سال‌ها برای آن نقشه کشیده‌ و تعلیم دیده‌اند. شاید که اندکی بعد خود نیز ناگزیر از بر دوش کشیدن خاطراتشان در اندازه‌های مقرر و از پیش تعیین شده خطوط هوایی با وزنی کمتر از ده کیلو باشند. کسی چه می‌داند ماندنی‌ست یا رفتنی حتی اگر که نه ماندن تقدیر باشد و نه رفتن. کسی چه می‌داند شانه‌هایش تا چه اندازه بار این بسته بسته‌ها که روی هم تلنبار می‌شوند و برای بردن‌شان جایی نیست را تاب می‌آورد؟ کسی چه می‌داند دیگرانی که خاکش، هوای‌ش، زمانش را غصب کرده‌اند او را به کدام بهانه واهی از خانه‌اش خواهند راند یا به کدام امید پوشالی بر پایش زنجیر خواهند زد... کسی چه می‌داند که دست تقدیر او را به برگزیدن کدامیک وا خواهد داشت. نه... ماندن تقدیر نیست، رفتن نیز، اما اندوه این هر دو تقدیری‌است ناخواسته که چونان بختکی بر زندگی همه ما افتاده‌است و رهایی از آن برخاستن از کابوسی‌ست که پایانی ندارد.      

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
مهناز ماندگار

سلام سلام به گرمی آفتاب . دوست من وبلاگت خوبه من اول فکر کردم توی یه سایتم- موفق باشی و روزهای خوبی را داشته باشی راستی اگه دلت خواست با همدیگه در ارتباط بیشتر باشیم و من ادرست را داشته باشم بیا وبلاگت را توی سایت من ثبت کن تا هر روز بهت سر بزنم شاید همکاری بیشتری در اینده با هم داشته باشیم منتظرتم بیا

مهرگان

کفش هردوتون زشت :))))