پیشکسوت

هر دو تو یه سال شروع کردیم، همون سال اولی که وارد دانشگاه شدیم. ولی تو پیشکسوت بودی و هستی، هرچی باشه چند ثانیه زودتر از من وارد زمین شدی. ؛) نزدیک 10 سال کنار هم بازی کردیم. اون چند سالی که نمی‌تونستیم با هم تو مسابقات شرکت کنیم -اول من بدون تو، بعد هم تو بدون من- به هردومون سخت می‌گذشت، اما باز هم پابه‌پای هم از این‌سر سالن به اون‌سر می‌دویدیم، اما بدون توپ، پشت نرده‌ها. مربی هم هربار حسرت نبودن اونی که دیگه دانشجو نبود رو می‌خورد. «یعنی نمی‌شه یه کارت جعلی واسه تو جور کرد؟!»  : ))

یاد تموم اون روزهایی که تو اردو با هم زندگی ‌کردیم به‌خیر... یاد تموم اون لحظاتی که بدون این‌که حتی به‌هم نگاه کنیم حرکت هم رو می‌خوندیم و لحظه مناسب تو جای مناسب بودیم به‌خیر... یاد تمام از خنده ریسه رفتن‌ها و کفر مربی رو درآوردن‌ها به‌خیر... یاد تمام خراب‌کاری‌ها و دعوا شدن‌ها به‌خیر... یاد تمام اون لحظه‌هایی که فقط کافی بود مربی بگه بمیر تا بمیریم و حاظر بودیم هرکاری بکنیم که خوشحال باشه به‌خیر... یادش به‌خیر تمام اون چیزهای قشنگی که ورزش و تو یه تیم بودن بهمون یاد داد... تموم اون چیزایی که بزرگ شدن و کار و مسئولیت و روزمرگی بالاخره امسال تونست تمام و کمال از چنگمون درشون بیاره به‌خیر... آره یاد اون زندگی رویایی که همه‌چیز هندبال بود و هیچ‌کس و هیچ‌چیز بیرون از اون مهم نبود به‌خیر...

امشب می‌ری و من احساس می‌کنم بدون تو دیگه رفتن تو زمین و اون گوشه وایسادن و منتظر توپ موندن رو دوست ندارم، دیگه یک-دو کردن و فرار و ضد حمله رو دوست ندارم، آره لااقل امشب... امشب که تو می‌ری اون دروازه‌ها و توپ رو اصلا، اصلا دوست ندارم.

/ 1 نظر / 10 بازدید
طیبه

موژان، چرا من اینو ندیده بودم تا حالا؟!!! :( ته دلم سوخت، خیلی تکان دهنده بود! همه اش عین واقعیت بود، حرفای دل من هم بود... تو بی نظیری دوستم!