بيدار شدن از خواب نيمروزی،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

کشيدن خميازه ای به درازای شبهای بی خوابی

خيره به پرده که اندک آفتابِ نيمه جانِ زمستانی را هم

از چشمهايت دريغ می کند.

گوش به غارغار کلاغ سپردن و

نگاه از نور دزديدن،

رويای روزهای آفتابی هم انگار

حريف چين کوچک و سمج بين دو ابرو نمی شود

گفته بودم چند بار...

از زمستان متنفرم!

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
صفر ترديد

تنفر / از راهی که می پيمائی / تنفر نيست! / نشخوار زهرواره يادهائيست / که می جوشد / در حلقوم بلغمی ات

آسمان

چقدر بعضی از شعرگونه هايت دلنشين بود مهربان ... مثل ۵ آبان ...۱ دی ... ۸بهمن...و چند تای ديگر ...