بیمار گونه

 

بیمار گونه می‌لولم در روزهای نباید

در خاطرات غیر مشترک شب‌های فراموش شده

ترس تنهایی‌م نیست که در شقیقه می‌کوبد

وحشت فقدان است این

وحشت فقدان‌ت.

من درد بالا آمده را عق می‌زنم و

                           پایانی ندارد

انگار دقایقی که از آن من نیستند

تو را می‌بلعند

دستت را به من بده

با تو

غرق این خیال مسموم نمی‌شوم

دستت را به من بده

/ 6 نظر / 5 بازدید
ارشمید

متاسفانه از شعر گفتن فقط عمودی نوشتن رو یاد گرفتی. کل این ها رو می شه افقی و به صورت نثر هم نوشت. بیشتر تلاش کن. هر چند به طور کلی مایه شعر نداری.

مهرگان

خوب موژان هم مثل اکثر کسانی که شعر می نویسند هست وقتی که نخواهد حرفی بزند به شعریت کارش اضافه میشه ولی مسیله این هست که شاعر چقدر درجستجو و کشف نوشته خودش هست. به نظرم این کلیدی ترین مسیله در مسیر خار خلاقه هست. جواب دادن دقیق به این سوال که محصول کار هنری من عبارت ار چی هست؟ و چه چیز های درونی تری در کارم وجود داره که برای خودم هم مکشوف نیست

لیدا

دوست میدارمش!

نعنا

دستت را به من بده......

حوشال میشم به من مسر بزنی قشنگ بود این شعرت خیلی ماهرانه با کلمات بازی میکنی ؟شعرای خودته دیگه؟

shadi

شعرهای موژان از دل میاد که به دل میشینه، این اسمش هنره که تو بتونی احساسات درونیت رو همونقدر ناب و همونقدر بی آلایش بنویسی! حالا نظم افقی یا نثر عمودی یا شعر اریب، هنر هم چیزیه که هر کسی درکی ازش نداره...