پرواز فریبی بیش نبود

تکه‌های آفتاب را من از روی زمین جمع کردم

تو چشم در چشم خورشید بودی

برای دشت‌ها هم حتی دامن گلدارت را نتکاندی

آن‌گاه که تو

با گنجشک‌های پاییزی از چاله‌های آب می‌پریدی

و تابستان در هوس دست‌های تو می‌سوخت

ابرها آبستن نفس‌های من بودند

علفزارها را اگر با هم قدم نزدیم

دل‌خوش قله‌ها بودیم

 و پرواز فریبی بیش نبود

/ 1 نظر / 12 بازدید
مهرگان

خیلی خوب هست.