آناکارنینای سیاهپوش

نقشه رو بستم، گوشی‌مو تو جیبم گذاشتم، یه نگاه تو آینه جلو به خودم انداختم، یه نفس عمیق کشیدم، سوئیچ رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. انگار که هزاربار به اون مسجد اومده باشم و مثل کف دست همه سوراخ سنبه‌هاشو بلد باشم، با قدم‌های کوتاه و سریع در حالی که زیرزیرکی و بدون توجه به آدم‌های اطراف نوشته‌های راهنما برای رسیدن به سالن خانم‌ها رو دنبال می‌کردم، از پله‌ها رفتم پایین و به در سالن رسیدم.

از دور دیدمش، احتیاج نبود بگردم، ایستاده بود و به مهمان‌ها لبخند می‌زد، همون لبخند آشنا بود که به پهنای صورت ظریفش می‌دوید. با خودم گفتم: «جولیا رابرتز...». دوباره یه نفس عمیق کشیدم و با همون قدم‌های کوتاه و سریع به سمتش رفتم. چشم از چشم هم برنمی‌داشتیم با نگاه و لبخند تلخی که یک دنیا معنی داشت هم‌دیگه رو در آغوش کشیدیم. لرزش شونه‌هاشو احساس می‌کردم و چیزی نداشتم که بگم تا بلکه ذره‌ای از باری که روزگار ناجوانمردانه برای چندمین‌بار روی دوشش گذاشته بود کم کنه. فقط محکم بغلش کردم... محکم، انگار که بخوام در اون لحظه یکی بشیم. نوبت به خواهر بزرگ‌تر رسید...  یادم اومد روز ثبت نام دانشگاه که دوتایی، انگار که دوقلوهای ناهمسان، وارد سالن ثبت نام شدن... چقدر دور بود.

برگشتم و روی صندلی‌ای نشستم. علاوه بر اندوهی که از بعد از دیدن آگهی ترحیم هجوم آورده بود تو گلوم، اینکه چقدر دلم براش تنگ شده بود هم داشت خفه‌م می‌کرد. نگاهش کردم.  یاد «آناکارنینا» افتادم، با اون لباس شب مخمل مشکی که «تولستوی» توصیف می‌کرد. با خودم فکر کردم که تا به حال آیا صاحب عزایی به این زیبایی... یاد قهقهه‌هامون افتادم، لیوان یه‌بار مصرف پر از چای به‌دست، تو «نشستنگاه خواهران» روبه‌روی بوفه مکانیک، به قول خودمون لب جوب می‌نشستیم و چای و بیسکوییت می‌خوردیم... اسم بیسکوییت‌ها چی بود؟!... ها.. «رند» پای ثابت چای‌های لب جوب. گاهی انقدر می‌خندید که از پشت می‌افتاد رو چمن‌ها و ما هم انقدر از خنده سست شده بودیم که نمی‌تونستیم کمکش کنیم بلند شه... حالا نشسته بود با یه لبخند تلخ، موهای تیره‌ش رو که مثل ابریشم بود از وسط باز کرده بود که این‌طوری چهره‌اش کلاسیک‌تر شده بود. دست‌های ظریفش رو دور مهمون‌ها حلقه می‌کرد و می‌بوسیدشون... یاد سرانگشتاش افتادم که به‌خاطر ویولن ساییده شده بود و ناخن‌های دست چپش که همیشه کوتاه بود. یاد کمردردهاش، اون کتاب‌های سنگین که همیشه تو دستش بود و با خودش اینور و اونور می‌برد. نگاهش کردم به خانم پیری که رو صندلی کنارش نشسته بود چیزی می‌گفت و می‌خندید. با دیدن خنده‌ش حالم بهتر شد، اما هجوم خاطرات دور و نزدیک امانم نمی‌داد، باید می‌رفتم. رفتم به سمتش سلام و تسلیت بقیه رو رسوندم، بازم بغلش کردم، بهشون گفتم مواظب خودشون باشن و با همون قدم‌های کوتاه و سریع قبل از اینکه اشک‌هام سرازیر بشن از مسجد اومدم بیرون.

یه نفس عمیق کشیدم. 

/ 1 نظر / 22 بازدید

سخت است، خیلی سخت، مرگ عزیزی ، آن هم از نوع دوست!