مثل قدیم

کاش مثل قدیم می‌خندیدی

با همان خنده‌های ریز ترمز بریده

بی‌خیالِ هوارِ منِ واژگون

که از پا گرفته بودی

به هوای بیرون کشیدن خاری

که پای کودکی‌ام را آشفته بود.

 

ذهنم را که گرفتار است بگو

از خنجر بی‌رحم این روزگار

آیا خلاصی هست؟

 

باور می‌کردم رهایی را

اگر که می‌خندیدی سعید

مثل قدیم

 

/ 2 نظر / 11 بازدید